کانال رسمی بانک صادرات ایران در پیام رسان تلگرام

5/5 (1)

با راه اندازی کانال تلگرامی بانک صادرات ایران با شناسه bank_saderat_ir@، این بانک بصورت رسمی فعالیت در پیام رسان تلگرام را آغاز کرد.
به گزارش روابط عمومی بانک صادرات ایران، این کانال با هدف انتشار اخبار و اطلاع رسانی های مهم بانک، تبلیغات محصولات و خدمات، ارائه آموزشهای مفید مرتبط با خدمات بانکی(شامل آموزش نکات کلیدی در حوزه بانکداری اینترنتی، همراه بانک و…) ارائه آموزشهایی مرتبط با مسائل امنیتی سامانه های الکترونیک بانک و نیز ارائه گزارش ها و مقاله های بانکی و اقتصادی راه اندازی گردیده است.
بر این اساس مشتریان، سهامداران، کارکنان و سایر ذینفعان از این پس می توانند اخبار و اطلاعات موثق درباره بانک صادرات ایران را از طریق کانال تلگرامی مزبور دریافت نمایند.
برای عضویت در کانال تلگرامی بانک صادرات ایران می توانید از لینک زیر استفاده نمایید:

https://goo.gl/GtUFVy

پیشنهادها و انتقادهای سازنده شما همراهان گرامی ما را در توسعه بیشتر و ارتقای کیفیت فعالیتهای بانک صادرات ایران در شبکه اجتماعی یاری می نماید.
نظرات و پیشنهادات خود را می توانید از طریق صندوق پست الکترونیک info@bsi.ir  و یا شماره تلفن ٨٨٨٣٦١٣٢ با ما در میان بگذارید.

مشخصات کانال رسمی بانک صادرات ایران در شبکه پیام رسان تلگرام بشرح زیر است:
لینک کانال: https://t.me/bank_saderat_ir
شناسه کانال: bank_saderat_ir@

زندگینامه مهندس محمد علی مفرح

5/5 (1)

محمدعلی مفرح در سال ۱۲۹۴ در تهران متولد شد. دوران ابتدائی و متوسطه را در تهران گذراند. در اواسط دوره متوسطه به اصرار پدرش مدتی ترک تحصیل کرد و در املاک پدر (قریه یاخچی‌آباد در جنوب تهران) به کشاورزی و دامداری مشغول شد و به همین دلیل گرفتن دیپلم به تاخیر افتاد. بعد از دیپلم به دانشکده افسری رفت درآنجا با گروهی از افسران بر ضد رضا شاههمکاری کرد. بعد از شهریور ۱۳۲۰ با تعدادی از افسران و دوستان دیگر خود گروهی به نام کار تشکیل می‌دهد.

محمد علی مفرح بعد از دانشکده افسری و جدائی از پدر در اوایل دهه بیست به خدمت وزارت دارائی در آمد و در ضمن به کارهای اجتماعی ادامه می‌داد و کارهایی از قبیل تشکیل کانون‌های کارآموزی، اجرای طرح جیره‌بندی و کارهای دیگری از این قبیل حاصل آن دوران است.

در اواسط سالهای بیست برای ادامه تحصیل به هنرسرای عالی (دانشگاه علم و صنعت فعلی) رفت و در رشته ماشین‌های نساجی مشغول به تحصیل شد.

در سال ۱۳۲۸ با همکاری تعدادی از اعضای گروه کار بانک بازرگانی ایران را تاسیس کرد. این همکاری بعد از مدتی بخاطر مسائل سیاسی ادامه نیافت و مفرح با جمعی از دوستان و باقی ماندهٔ گروه کار در آبان سال ۱۳۳۱ بانک صادرات و معادن ایران را با سرمایهٔ دو میلیون تومان بصورت اعتباری و سه هزار پانصد تومان بصورت قرضی در بالاخانه‌ای در تکیه دولت روبروی بانک ملی ایران تاسیس کرد. مفرح از آقای ادوارد ژوزف که در آن زمان از کارشناسان بانکی خوشنام بود برای مدیریت عامل بانک دعوت کرد. ادوارد ژوزف حدود دو سال مدیر عامل بانک صادرات و معادن ایران بود.

بعد از ژوزف، مفرح بعنوان مدیر عامل انتخاب و تا اواخر ۱۳۵۶ در این سمت باقی بود. در همین سال از سمت خود کناره گیری کرد و در خراد ۱۳۵۷ بطورکلی از بانک استعفاء داد.

او یک موسسه بانکی را در واقع از «هیچ» یعنی از چند قطعه «سفته» به وجود آورد، گرداند، توسعه داد و آنرا به صورت بزرگترین سازمان بانکی ایران (بعد از بانک ملی) تحویل جامعه داد که چند هزار خانواده ایرانی از کار در آن به زندگی شرافتمندانه رسیدند.

او در ترکیب دادن اشخاص با سرمایه، که عامل ضروری برای انجام هر کار بزرگ در جامعه است، قدرت زیادی داشت. وی می‌توانست اعتماد مردم را به خود جلب کند تا سرمایه‌های خود را به اختیار او بگذارند. و در این محور «آکتور» نبود که منظورش فریب دادن مردم باشد؛ بالعکس مال مردم را «بالاتر» از مال خودش می‌دانست و در حفظ آن کوشاتر از حفظ مال خودش بود. او در این هدف «تقوی» داشت.

او در عین حال قادر بود اعتماد شخصی مردم را به شخص خودش جلب کند و شخصیت کاری، حرفه‌ای و مغزی افراد را در اختیار بگیرد و بدست آن اشخاص سرمایه مالی مردم را بکار گیرد و از آن بهره‌گیری کند. بهره‌گیری نه برای شخص خودش، برای توسعه و کمال موسسه‌ای که ایجاد کرده بود.

مهندس مفرح از تشریفات اداری بیزار بود. احکام و مکاتبات اداری اغلب با دست و روی کاغذ قند نوشته می‌شد. در روانشناسی و در تحمل رفتارها و قلق‌های متضاد، استعداد فطری داشت. به همین جهت می‌توانست افرادی را که از حیث طرز فکر، اخلاق، روحیه، سن، حرفه، معلومات و هدف زندگی، کوچکترین تجانسی با هم نداشتند، دور هم جمع کند و با همکاری آنها مؤسسه بزرگ بانک صادرات را به وجود بیاورد و بگرداند.

سیستم فرهنگی «غرب زده» ای که برای ایران دوست کرده بودند نتوانست«اصالت ایرانی» او را خدشه‌دار کند. او هرگز «غرب زده نشد و هرگز از تفاخر به ایرانی بودن خودش دوری نجست. بالعکس از «غرب زده‌ها» و «جعفر خان از فرنگ آمده‌ها» که با تحقیر ایران و ایرانی برای خودشان تفاخرجوئی می‌کردند، به شدت متنفر بود در برخورد با کارمندان بانک، ولو کوچکترین آنها همیشه سبقت در سلام می‌گرفت. در خطاب به آنها معمولاً کلمه آقا یا جناب را جلوی اسمشان می‌گذاشت، و همیشه آنها را در راه رفتن مقدم بر خودش می‌داشت و به این کیفیت به کارمندان جوان و کوچک رتبه «شخصیت» می‌داد.

او به مردم عادی بسیار احترام می‌گذاشت. و این رویه ناشی از احترام معنوی بود که وی به ملت ایران داشت و معتقد بود هر کس وظیفه دارد تا حدی که امکانات اجازه می‌دهد به مردم خدمت کند و هر کس در این مسیر راه عملی نشان می‌داد فوراً می‌پذیرفت. جالب بود که به اصرار مقدم بروز را و وکلا راه می‌رفت و هیچوقت به آنها «جناب» خطاب نمی‌کرد. روزی که برای ارجاع شغلی به دربار احضار شده بود، از قبول شغل امتناع کرد و گفت: پول و مقام فسادآور است و در اینجا هر دو وجود دارد. وی مردی بود به تمام معنی متکی به نفس و این اتکاء به نفس را از زمان کودکی در زندگی فرا گرفته بود. او از تشریفات به تمام معنی بیزار بود.

سازمان بانک از لحاظ سادگی و اثر نقطه مقابل دستگاه‌های دولتی بود که معمولاً پر ازدحام و کم اثر بودند.

این سادگی قالب زندگی شخصی او را هم شامل می‌شد. محل اقامت او خانه قدیمی ساز کوچکی بود در یکی از کوچه‌های فرعی خیابان کاخ با اثاثیه بسیار محقر و یک تختخواب آهنی کوچک و حال اینکه صدها نفر از قبل بانک صاحب خانه‌های مجلل با اثاثیه عالی شده بودند. هیئت مدیره بانک در خفا برای او زمینی در نظر گرفتند و خانه آبرومندی بنا کردند، که به پاس زحمات مهندس مفرح از طرف بانک به او واگذار کنند. وقتی نامبرده متوجه مطلب شد، دستور داد آن خانه را به قدیم‌ترین کارمند بانک که فاقد خانه بود واگذار کنند و به این ترتیب از پذیرفتن «رشوه‌ای» که هیئت مدیره بانک برای او تدارک دیده بود، خووداری کرد. هرگز موافقت نکرد حقوق او از حقوق یک رئیس شعبه تجاوز کند. و هرگز نپذیرفت بانک برای شخص او اتومبیل مخصوص در نظر بگیرد. ظرفیت فوق العاده مهندس مفرح برای همه ضرب المثل بود.

نامه شادروان مفرح در پاسخ به پاداش هیىت مدیره وقت بانک صادرات برای تقدیر از سالها تلاش نامبرده در هنگام خداحافظی از بانک ، براستی یکی از اسناد تاریخی بزرگمردان پاک اقتصاد ایران است .

برگشت به نامه ای که در جواب نامه مورخ ۷ خرداد ماه سالجاری {۱۳۵۶} این جانب مرقوم داشته اند ، زحمت افزا می شود :

بهترین پاداشی که از خدمات ناقابل خود می برم ، این است که بانک صادرات ایران را پا برجا و رو به پیشرفت می بینم و از خاطره های روزگاران متمادی همکاری صمیمانه با هم قطاران شاد می شوم.

چون فعالیتی ندارم و احتیاج به تحرک زیاد نیست از قبول اتومبیل {مرسدس بنز مدل ۱۹۷۴} معذورم.

درباره حق خدمتی که مرقوم فرموده اید {به اینجانب } مادام العمر پرداخت خواهد شد ، خواهشمندم حسابی تحت عنوان(( حساب مددکاری)) در بانک افتتاح و آن وجوه را مرتبا (علاوه بر تتمه هر وجهی که در زمان خدمت به این جانب تعلق گرفته ) به آن حساب واریز فرمایند به ترتیبی که حق برداشت از آن مشترکا با فرزند اینجانب آقای قاسم مفرح و رییس کارگزینی وقت بانک صادرات ایران باشد .

این حساب برای یاری رساندن به شاغلان و یا بازنشستگان و یا از کار افتادگان و یا خانواده های آنان است تا هر نوع و هر مبلغ که آن دو نفر صلاح بدانند اقدام فرمایند.
در صورتیکه آیین نامه و مقرراتی لازم باشد همان دو نفر آقایان مسئول تهیه و تنظیم آن ماجرای آن هستند.
ازاین حسن توجه هیئت مدیره سپاسگزارم. سلامت و سعادت همگی و پیشرفت روزافزون بانک صادرات را همواره مسئلت دارم.
مفرح در صبح روز جمعه ۲۲ مهرماه ۱۳۶۲ بر اثر یک سکته قلبی درگذشت و در بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد.

ارکان اصلی صادرات

5/5 (1)

یاران با صداقت در بانک صادرات است خوبان با شرافت در بانک صادرات است
رکن اساس و اصلی بر مشتری مداری سرعت شعار دقت در بانک صادرات است
یاری رسان مردم مشکل گشای ملت مفهوم استعانت در بانک صادرات است
بر حجم کار افزون دارد بسی تحمل صبر و ثبات و همت در بانک صادرات است
در اقتصاد ایران آنان که بهترینند بی شبهه این جماعت در بانک صادرات است
با مشتری مداری جایش قلوب مردم خوش روئی و رفاقت در بانک صادرات است
از بار خدمت خلق هرگز نشد کمر خم معنای استقامت در بانک صادرات است
ورد زبان یاران این سه شعار باشد حجب و حیا و حرمت در بانک صادرات است

شعر از علی صلاحلو

سمبل عشق است

5/5 (1)

مهد علم اقتصاد است صادرات صادق و نیکو نهاد است صادرات
هر که دارد فکر بکر و تجربه لاجرم او را به یاد است صادرات
نسل تو باید بداند این مهم پیشتاز اعتماد است صادرات
سمبل عشق است و خدمت پیشگی این مهم را اوستاد است صادرات
مرد میدان بوده با عشق و صفا بانی و بنیان گذار صادرات (مهندس مفرح)
فاتح میدان جنگ اقتصاد نام پاکش افتخار صادرات
رو سپید است آن که روشن کرده است این چراغ تابدار صادرات
حب من نام مهندس بود و هست تاج نیکویش کنار صادرات

شعر از رمضان بابائی آقا باقر

سر مشق آتی

هنوز ستاره نگرفته

سلام ای همقطار خوب و کاری که هستی شهره در خدمتگزاری
از این شادم که هستم هم قطارت به خود می بالم از این هم قطاری
الا ای آنکه بهر کار مردم به سر داری هوای جان نثاری
دلم خواهد که پند مخلصت را اگر میشه به گوش جان سپاری
که تا این پند درویشانه من بماند در مزاجت یادگاری
الا ای کلام پشت گیشه که هستی خادم مردم همیشه
بسی شادم که این خدمتگزاری دوانده در رگ و جان تو ریشه
الا ای آن که هر ارباب خواهش به پیشت محترم چون قوم و خویشه
دلم خواهد به وقت کارگزاری نباشد بر لبت حرف نمیشه

شعر از محمد علی انصاری

بهترین بانک جهان

هنوز ستاره نگرفته

در میان روزهای سرد و دور ناگهان بانکی بر آمد پر ز نور
گوهری آمد پر از شور و شعور دور باشد دور از او هر چشم شور
آمد و آغاز شد خدمت به خلق آمد و همراه شد با فعل حق
بهترین های جهان همراه او بهترین های زمان در راه او
جان فدا کردند و خاموشند لیک در دل تاریخ می جوشند لیک
از جوان و پخته و برنا و پیر جملگی هستند در عشقش اسیر
بهترین بانک جهانست صادرات صادرات عشق است و عشق است صادرات

خسرو اسکوئی راد

یک خاطره از مهندس مفرح

هنوز ستاره نگرفته

روزی درشعبه میراتابک واقع درخیابان تخت طاوس (مطهری) فعلی درباجه مشغول کار بودم آقائی آمد و سراغ رئیس شعبه آقای عیوضیان را از من گرفت چون درآن موقع ایشان پشت میزشان نبودند و به نهار رفته بود، به ایشان گفتم چند لحظه صبر کنید تشریف می آورند وقتی ایشان آمدند او را به رئیس شعبه معرفی نمودم و چون باجه من به میز رئیس شعبه نزدیک بود نا خواسته صحبت هائیکه بین آنها رد و بدل میشد می شنیدم ایشان خود را راننده آقای مهنس مفرح مدیرعامل بانک معرفی نمود و اظهار داشت آقای مهندس مفرح چند نفر میهمان دارند در رستوران معروفی که چند قدمی شعبه شما است و ازآنان مشغول پذیرائی میباشند و احتیاج بمقداری پول نقد پیدا کرده اند و مرا فرستاده اند تا مقداری وجه علی الحساب از شعبه شما قرض بگیرم متوجه شدم که آقای رئیس شعبه جواب رد به او داده اند و هنگامیکه قصد ترک شعبه را داشتند بنده او را صدا زدم و چون آنروز بیستم برج بود و بنده که ضمن کار دانشجو هم بودم وهمان مقدار مورد درخواست وی را حقوق گرفته بودم وجه را بدون اخذ هرگونه رسیدی به او پرداخت کردم که مورد اعتراض شدید رئیس شعبه هم قرارگرفتم لحظاتی بعد آقای مهندس مفرح خنده کنان وارد شعبه شدند و با صدای بلند گفتتند فرزندانم خسته نباشید وچون رئیس شعبه را میشناختند مستقیما پیش ایشان رفتند و با صدای بلند به رئیس شعبه گفتند حالا کارت بجائی رسیده که از فرمان مدیرعامل بانک هم سرپیچی میکنید آقای عیوضیان رنگ از صورتش پرید و به لکنت زبان افتاد ولی با کمال تعجب ملاحظه نمودم، عدم پرداخت وجه مورد درخواست را مورد تائید قرارداده و به ایشان گفتند آفرین برشما که از پولهای مردم که بما اعتماد کرده اند و جهت نگهداری بما سپرده اند مثل عقاب ازآن محافظت میکنید و ایشان را مورد عنایت ویژه خود قراردادند وگفت قصد بنده ازاین کارفقط آزمایش شعبه شما که درچند قدمی این رستوران معروف واقع شده بوده است، سپس از راننده که همراه وی بود پرسید این وجه را ازچه کسی گرفتید دیدم راننده انگشت اشاره را بطرف بنده نشانه گیری کرده اند، سپس بسوی بنده آمدند و ازمن با لبخند پرسیدند پسرم شما که دانشجوهستید چرا این ریسک را پذیرفتید مطمئنم که این وجه را از صندوق باجه بانک که پرداخت نکرده اید به ایشان عرض کردم خیرجناب مهندس بنده چون امروز بیستم برج است و حقوق گرفته بودم این وجه را موجود نزد خود داشتم و به این باور بودم که امکان دارد ۱۰ درصد حرف این آقا راست باشد و مدیرعامل محترم بانک شاید بنا به دلائلی نیاز بپول نقد پیدا کرده باشند که این موضوع را مطرح کرده اند و وظیفه خود دانستم این کار را بدون درنگ انجام دهم سپس خطاب به بنده درحضوردیگرهمکاران شعبه فرمودند: آفرین برشما پسرم، شما آدم ریسک پذیری هستید و مطمئن هستم شما درآینده دراین بانک به یک پست و مقام والائی خواهید رسید که پیش بینی روان شاد کاملا درست و بجا بوده است و بنده روزی مدیرعامل این بانک بزرگ وعظیم شدم روحش شاد و قرین رحمت باد.

تهیه و تنظیم : همکار بازنشسته قربانعلی شیاسی

داستان زندگی مفرح که بانک صادرات را بزرگ کرد

هنوز ستاره نگرفته

بسیاری از کسانی که درباره مفرح نوشته و گفته اند تاکید دارند که او فردی مردمدار، خوش خلق و کارآمد بوده است.
داستان زیر خاکی از وضع مشقت بار دوران کودکی و تلاش او برای زیست است که خود مهندس مفرح برای نویسنده بازگو کرد.
او گفت: دوازده ساله بودم، پدرم مادرم را طلاق داد و به من گفت: مادرت را طلاق دادم، تو هم با او برو. من از خانه پدر آمدم بیرون، جایی را بلد نبودم نمی دانستم کجا بروم. در خیابان ری که از آنجا چند مرتبه مرا برای زیارت به شاهزاده عبدالعظیم برده بودند، بدون هدف شروع به راه رفتن کردم. رسیدم به ایستگاه راه آهن شهرری. ولی پولی نداشتم بلیت بخرم. دیدم پیرمردی سوار الاغ، با دو گوسفند در جاده کنار راه آهن در حرکت بود. گوسفندها هر چند قدم برای چریدن علف توقف می کردند و پیرمرد مجبور می شد برای راندن آنها پیاده شود. من پیاده بودم و برایم راندن گوسفندها مزاحمتی نداشت، شروع کردم به راندن گوسفندها و قبل از اینکه هوا تاریک بشود رسیدیم به دوراهی دهکده حسین آباد که منزل پیرمرد در آنجا بود. موقع خداحافظی پیرمرد از من پرسید کجا می روی؟ گفتم: نمی دانم. گفت: چون شب نزدیک است، اگر میل داری شب بیا منزل ما استراحت کن، فردا صبح هر کجا خواستی برو. شب هم شام با ما بخور که دستمزد کاری که انجام دادی گرفته باشی. قبول کردم.
صبح روز بعد گفت: قبل از اینکه بروی «بیا حاجیه خانم چائی ات را بدهد.»
در ضمن گوسفندها را هم آب بده. گفتم مال ها را آب دادم و در آخور همه آنها علف هم ریختم. پیرمرد از شنیدن این حرف شکفته شد. چند کلمه آهسته با عیالش صحبت کرد و گفت: اگر جایی نداری بروی با ما باش و به مال های ما رسیدگی کن.
شام و نهار و منزلت با ما. سالی دو دست لباس با پول تو جیب هم خواهی داشت.
گفتم: قبول دارم.
کاری را که حاجی به من محول کرده بود چنان به خوبی انجام دادم که مباشری املاکش را هم از سال بعد به من واگذار کرد.
من سعی داشتم بهترین محصول را به عمل بیاورم. در آب دادن، وجین کردن، هرس کردن، کود دادن و خزانه کردن زراعت آنچنان دقت به خرج می دادم که محصول املاک حاجی در میدان تهران بالاترین شهرت را پیدا کرده بود و خریداران کم کم اسم من را جانشین نام حاجی کردند. در میدان تهران وقتی بار
«ارباب محمدعلی» وارد می شد، آناً به قیمت بالابه فروش می رفت…»
بیزاری از تشریفات
او از تشریفات به تمام معنی بیزار بود. سازمان بانک از لحاظ سادگی و اثر نقطه مقابل دستگاه های دولتی بود که معمولاپرازدحام و کم اثر بودند. من جمله تمام دستگاه کارپردازی بانک از یک رییس مسوول آقای حسین مزینی و یک کارمند تشکیل می شد که حوائج صدها شعبه را در سراسر ایران تامین می کرد. دایره اعتبارات بانک به همین کیفیت فقط یک رییس، آقای مهندس نوربخش و یک کارمند داشت. برای اشخاص خارج، تصورپذیر نبود چگونه سازمان بزرگی مانند بانک صادرات را ممکن بود با دوایری به چنین محدودیت گرداند.
این سادگی قالب زندگی شخصی او را هم شامل می شد. محل اقامت او خانه قدیمی ساز کوچکی بود در یکی از کوچه های فرعی خیابان کاخ با اثاثیه بسیار محقر و یک تختخواب آهنی کوچک و حال اینکه صدها نفر از قبل بانک صاحب خانه های مجلل با اثاثیه عالی شده بودند.
هیات مدیره بانک در خفا برای او زمینی در نظر گرفتند و خانه آبرومندی بنا کردند که به پاس زحمات مهندس مفرح از طرف بانک به او واگذار کنند. وقتی نامبرده متوجه مطلب شد، دستور داد آن خانه را به قدیمی ترین کارمند بانک که فاقد خانه بود واگذار کنند و به این ترتیب از پذیرفتن «رشوه ای» که هیات مدیره بانک برای او تدارک دیده بود، خودداری کرد. هرگز موافقت نکرد حقوق او از حقوق یک رییس شعبه تجاوز کند و هرگز نپذیرفت بانک برای شخص او اتومبیل مخصوص در نظر بگیرد. ظرفیت فوق العاده مهندس مفرح برای همه ضرب المثل بود.
روزی اینجانب در معیت نامبرده در اهواز به طرف بانک صادرات اهواز در بزرگ ترین خیابان آن شهر حرکت می کردیم. روز آفتابی تابستان بود و هوا به شدت گرم. قبل از رسیدن به بانک جلوی یک دکه خواربارفروشی توقف کردیم. صاحب دکان غفلتا چشمش به ما برخورد کرد و از دیدن مهندس مفرح بسیار مسرور شد و او را با اشتیاق تمام بوسید. بعد جست زد از داخل دکان مقداری سکنجبین توی کاسه لعابی ریخت، کمی یخ در آن گذاشت و چون قاشق چای خوری نیافت با انگشتش مایع را به هم زد که هر چه زودتر خنک شود. آن وقت سکنجبین را با کمال صمیمیت و صفا به او تعارف کرد. این صحنه به اندازه ای طبیعی و صمیمانه بود که به خودی خود یک تابلوی دوستی و مهر را نشان می داد. وقتی که هر دو از آن سکنجبین خوردیم و خنک شدیم، پرسید: آمیرزا محمدعلی از آبادان آمدی؟ همان کار سابق را داری؟ (مقصودش کار دلالی کوچکی بود که سال ها قبل مهندس مفرح بین آبادان و اهواز انجام می داد.) اگر میل داری به رییس بانک صادرات اینجا که حساب من را دارد معرفی کنمت آنها کارت را خوب انجام می دهند. مهندس مفرح تشکر کرد. او هرگز درصدد برنیامد به دوست قدیم خود بفهماند که در حال حاضر مجموعه آن بانک صادرات در اختیار اوست!
مهندس مفرح بسیار قوی الاراده بود و به زودی از تصمیم خودش عدول نمی کرد. معهذا در مقابل حرف حساب تسلیم می شد. مثال کوچک زیر نمونه ای از آن روش است.
او در مسافرت های خود در داخله ایران معمولااز آقای حسین مزینی خواهش می کرد او را همراهی کند. زیرا می دانست تمرکز فکری شدید به امور تکنیکی بانک ممکن است او را از جنبه های انسانی و تصمیم های متعادل دور نگاه دارد. آقای حسینی مزینی مرد باایمان و فهیمی بود که قدرت داشت مسائل خشک اداری را با روحیات پیچیده انسانی تواما ببیند و آنها را با هم تلفیق کند و بین تکنیک و احساسات انسانی توازن برقرار سازد.
در بازدید از شعب بانک در خوزستان وارد شعبه دزفول شدند. به محض ورود، مهندس مفرح اشتباهات مکرر رییس شعبه را یکی بعد از دیگری به رخ او کشید و برگشت به طرف اتومبیل که برای بازدید شعبه دیگر حرکت کند. حسین مزینی با تبسم به او گفت: «بال و پرش را شکستی و حالامنتظری پرواز کند؟» به شنیدن این کلام مهندس مفرح برگشت به داخل بانک و دومرتبه کارمندان را جمع کرد و خطاب به رییس شعبه گفت: «می دانی چرا پدر به فرزند خود سرزنش می کند؟ چون دوستش دارد و می خواهد بهتر شود، من هم می خواهم تو بهتر شوی.» و با این چند کلمه محیط روحی بانک را از یاس به امیدواری تبدیل کرد.
مهندس مفرح به تاثیر توام دو عامل تقدیر و کوشش در وضع انسان معتقد بود. او به عنوان نمونه از پدرش نام می برد که چگونگی ثروتمند شدنش به شرح زیر بود:
او گفت: پدر من حاج سید حسین چای چی بود. او در بازار سرمایه مختصری داشت و در کار «چای» بود که همه ساله ۴۰۰ صندوق از هندوستان وارد می کرد و می فروخت.
در اوایل سال ۱۹۱۴ میزان ۴۰۰ صندوق چای به طرف همیشگی خود در هندوستان سفارش داد. وقتی اطلاعیه گمرکی از بندرعباس رسید، پدرم با کمال تعجب ملاحظه کرد به عوض ۴۰۰۰ صندوق به نام او وارد شده که هم از مصرف عادی سالانه ایران به مراتب بیشتر بود و هم از امکانات پرداختی او.
پدرم فورا به فرستنده در هندوستان اعتراض کرد و مشکل خود را در تحویل گرفتن، فروختن و قبول برات کالایی که ده برابر بیش از خورند بازار و خودش بود به طرف اطلاع داد و تقاضا کرد فورا ۳۶۰۰ صندوق اضافی را از بندرعباس برگرداند. طرف پدرم در هندوستان عکسی از نامه ارسالی او فرستاد که در آن میزان سفارش هم به «سیاق» و هم به عدد نشان داده شده بود. در هندوستان به مفهوم سیاقی توجه نمی کردند؛ ولی دنبال دو صفر ۴۰۰ یک اثر سیاهی نقطه مانند دیده می شد که حدس زدند اثر مرکب خشک نشده سطر بالاپس از تا زدن نامه بوده!
در همان اول جنگ جهانگیر اول شروع شد و تمام جهازات هندوستان به تصرف دولت انگلستان درآمد. علیهذا فرستنده چای ها به پدرم نامه نوشت که چون به علت جنگ از برگرداندن چای ها معتذر است، چای ها را به ملکیت پدرم می شناسد، و حاضر است در مقابل آن بروات طویل المدت قبول کند. پدرم به اکراه پذیرفت.
به این کیفیت، ۴۰۰۰ صندوق چای به تصرف پدرم درآمد که قیمت آن به علت دوام جنگ به چندین برابر قیمت ابتدایی ترقی کرد و چون وارد کردن چای به ایران از مجرای دیگر غیرممکن بود پدرم مالک انحصاری چای در ایران شد. قیمت آن هر چه بیشتر رو به افزایش رفت، او نتیجتا از آن باب برخلاف میل اولیه خود به منابع هنگفتی رسید که اصولاتصورش را نمی توانست بکند.
مهندس مفرح معهذا هرگز هیچ کار را به تقدیر واگذار نمی کرد. عقیده اش این بود که اگر کسی با دوست خود که به فاصله یک ساعتی خانه او منزل دارد، قرار ملاقات می گذارد، موظف است یک ساعت زودتر حرکت را شروع کند. حال اگر در بین راه سکته کرد هرگز نرسید یا دوست دیگری با اتومبیل خودش او را زودتر به مقصد رساند، حرجی به او نیست.
معارضه من با مهندس مفرح
موفقیت من در گرداندن شعبه اکباتان موجب شد که در پاره ای موارد اصولی مهندس مفرح مسائل بانکی را با من مورد گفت وگو و معارضه قرار دهد.
معارضه مهم من با مهندس مفرح روی دو موضوع کوچک شروع شد. ولی جدال بالنسبه طولانی منتج از آن، موجب تغییر اساسی در طرز فکر هیات مدیره بانک نسبت به وضع کارمندان گردید، که چگونگی زیست کارکنان بانک در ایران در اثر آن، تحولی اصولی یافت. سایر بانک ها و موسسات مشابه ناچار به تبعیت از روش بانک صادرات شدند. مهندس مفرح مردی لجوج و دیرتاثیر بود، ذکر خلاصه بحث روشن می سازد که با دلایل معقول و خیرخواهی سماجت آمیز ممکن است فکر اساسی را ولو دور از ذهن به نظر برسد، به کرسی
نشاند.
الف- موضوع امیر خدمتگزار و بیمه کارمندان
امیر خدمتگزار یکی از کارکنان زحمت کش و صدیق بانک صادرات در شعبه اکباتان بود. یک روز به من اطلاع دادند خانم مشارالیه برای وضع حمل نوزاد در بیمارستان است. دستور دادم از طرف بانک تسهیلاتی در بیمارستان فراهم شود. (در آن موقع کارکنان بانک صادرات دارای پوشش پزشکی نبودند).
این موضوع کوچک در هیات مدیره بانک، غوغای بزرگی برپا کرد. عنوان «فرنگی مآبی» به آن دادند و از رخنه چنان رویه به سایر شعب اظهار وحشت کردند و بالاخره پاره ای از مهندس مفرح خواهش کردند برای جلوگیری از سرایت چنان روش خانه خراب کن به سایر واحدهای بانک، شخصا و با شدت وارد عمل شود.
در اجرای این نظر یک روز مهندس مفرح بدون اطلاع قبلی وارد دفتر من در شعبه اکباتان شد و پس از سلام و علیک معمولی بلامقدمه پرسید: «می دانید من به دست کی به دنیا آورده شدم؟»
من با مهندس مفرح رابطه شخصی و خانوادگی نداشتم، در مقابل این سوال خصوصی و بی سابقه به نظرم رسید باید میدان بدهم تا خودش موضوع را روشن کند. فقط با یک کلمه گفتم: خیر.
گفت: به دست «خانم مشدی» مامای محل.
از این جواب «اعلان جنگ مانند» چیزی دستگیرم نشد؛ و چون از گفت وگوی حاد هیات مدیره هم اطلاعی نداشتم، فکر کردم مجددا مطلب را به خودش برگردانم. گفتم: الحمدلله، نتیجه کار رضایت بخش بوده.
گفت: پس اگر کار مامای محلی برای مدیرعامل بانک رضایت بخش بوده، آیا معقول نیست قبول کنیم که برای سایر کارکنان بانک هم قابل قبول باید شمرده شود تا آنها احتیاجی به مراجعه به بیمارستان نداشته باشند؟
ذکر کلمات ماما و بیمارستان و کارمندان بانک فورا مطلب را برایم روشن کرد که هر چه هست مربوط به مراجعه خانواده امیر خدمتگزار به بیمارستان است و به نظرم رسید کمال اهمیت را دارد تا مهندس مفرح را از مسیر غلط فکری که به علت قیاس به نفس در آن قرار گرفته خارج کنم.
گفتم: بین ما دو نفر دو رابطه وجود دارد. یکی «رابطه اداری» که به مقتضای آن به شما عنوان مدیرعامل بانک حق دارید در امور بانکی نظریات خودتان را دیکته کنید، بدون اینکه به توافق من احتیاج داشته باشید؛ دیگری «رابطه شخصی» که به موجب آن طرفین آزاد هستیم مسائل مختلف را فیمابین بحث کنیم. لطفا بفرمایید گفت وگوی فعلی ما بر مبنای کدامیک از این دو رابطه است؟
گفت: بر مبنای دومی والااینجا نمی آمدم.
گفتم: در این صورت همان طوری که در شروع گفت وگو شما به خودتان مثل زدید، اجازه بدهید من هم با ذکر مثال از خودم مطلب را شروع کنم و به شما جواب بدهم.
گفت: بفرمایید.
گفتم: در سال ۱۳۱۹، در ماموریت کردستان وقتی به «مریوان» رسیدم، مبتلابه بیماری «منانژیت» شدم که مرا بستری کرد و به حالت اغمائم انداخت. پس از به هوش آمدن ملاحظه کردم مدفوع گرم گاو به سرم بسته بودند. من نمی دانم آن نوع معالجه تا چه اندازه در بهبود تاثیر داشت. ولی موقعی که در سنندج موضوع را با پزشک لشگر که خود اهل محل بود، در میان گذاشتم، او توضیح داد: در مورد بیمار مبتلابه منانژیت از نظر تقویت سیستم دفاعی بدن، اهمیت دارد عضو مورد آسیب برای مدت بالنسبه طولانی در درجه حرارت نزدیک به درجه حرارت طبیعی بدن که ۳۷درجه سانتیگراد است نگاه داشته شود.
مدفوع تازه گاو در حدود ۳۸درجه حرارت دارد. مجاورت هوا به تدریج از حرارت آن می کاهد. ولی در عین حال مجاورت هوا فعل و انفعال شیمیایی در آن جسم تولید می کند که موجب افزایش درجه حرارت آن است. (گاودارها این کیفیت را «آتش گرفتن» اصطلاح می کنند) دو عامل بالاکمابیش یکدیگر را خنثی می کنند.
در نتیجه جسم برای مدت بالنسبه طولانی، در درجه حرارت نزدیک به ۳۷درجه باقی می ماند. این همان درجه حرارتی است که عضو بدن برای مدتی نیازمند است تا فرصت دهد دفاع طبیعی بدن مبارزه خود را با بیماری به نتیجه برساند. به این علت بود که شما در موقع به هوش آمدن خود را در آن وضع ملاحظه کردید.
بعدا پزشک اضافه کرد: باید به شما بگویم که من به عنوان یک پزشک، چنین رویه ای را ابدا تجویز نمی کنم. زیرا موجبات پزشکی امروز وسایل بسیار مطمئن تری را برای معالجه به اختیار بشر گذارده است. ولی شما باید در نظر داشته باشید در نقاط دوردست مثل «مریوان»، در مرز ایران و عراق که داروخانه و پزشک وجود ندارد و حتی به یک قرص آسپرین دسترسی نیست، مردم ناچارند با همان وسایل و موجباتی که محل در اختیارشان گذارده حوائج خود را رفع کنند، والاباید دست روی دست بگذارند و بمیرند.
به این جهت است که شما می بینید، در نقاط دوردست کردستان، بیش از ۶ نوع بیماری مختلف را با همان مدفوع گرم گاو و یا بخور مدفوع الاغ ماده سعی به معالجه دارند و به مردم هم ایرادی نمی توان وارد کرد، زیرا موجبات دیگری در دسترسشان نیست.

وقتی بانک صادرات فقط ۶ شعبه داشت

هنوز ستاره نگرفته

سرهنگ ستاد غلامرضا منصور رحمانی که خود را «کهنه‌ سرباز» می‌نامد و خاطرات خود را نیز با همین عنوان در سال ۱۳۶۶ منتشر کرده است، سال‌هایی از عمر خود را در بانک صادرات فعالیت کرده است که گوشه‌هایی از آن را در چند شماره می‌خوانید.

غلامرضا رحمانی در ۱۲۹۱ شمسی به دنیا آمده و پس از تحصیل در دوره ابتدایی به دانشکده افسری و نیروی هوایی می‌رود. او به آلمان رفته و در این کشور فن و دانش خود را گسترده می‌کند و گفته می‌شود یکی از بنیان‌گذاران نیروی هوایی مدرن ایران بوده است. وی در دوران نهضت ملی رفتاری خارج از عرف افسران ارتش نشان می‌دهد و پس از کودتا به زندان می‌افتد. سرهنگ رحمانی پس از بازنشستگی اجباری به دانشگاه کلمبیا می‌رود و بانکداری می‌آموزد و …
پس از آزاد شدن از زندان مدتی در منزل محقر شخصی که در شمیران داشتم به استراحت پرداختم.
برای کسانی که تجربه تلخ زندان را نداشته باشند، قابل‌تصور نیست «آزادی» ولو در حیطه فعالیت‌های جزئی تا چه اندازه با ارزش است. نفس اینکه می‌توانستم به اراده خودم هر وقت مایل بودم از خانه بیرون بروم یا کتاب بخوانم، یا حتی از اتاقی به اتاق دیگر قدم بگذارم یا به آسمان و زمین به آزادی نگاه کنم، بسیار برایم لذت‌بخش می‌نمود.
روزی در اواخر زمستان سال ۱۳۳۴ پیام تلفنی از بانک صادرات به من رسید که در صورت تمایل برای ملاقات با مهندس مفرح، مدیرعامل بانک به آن موسسه مراجعه کنم. بانک صادرات در آن موقع در اوایل خیابان فردوسی دفتر داشت. من در آن موسسه هیچ کس و طبعا مهندس مفرح را هم نمی‌شناختم. بعد از قرار تلفنی روز موعود به بانک رفتم و از همان لحظه ورود حس کردم در موسسه‌ای هستم که برعکس سایر موسسات مشابه از امور تشریفاتی و عوامل آن از قبیل ثبت‌نام، فراش، دربان، راهنما، پیشخدمت و رییس دفتر مبرا است.
در طبقه همکف خیابان باجه‌های بانکی مشاهده می‌شد که کارمندانی به سرعت به کار مراجعین می‌پرداختند. من از یک نفر که تصور کردم کارمند بانک است و به زودی فهمیدم «بختیان» رییس شعبه بود، جویای دفتر مدیرعامل بانک شدم. او به عجله طبقه سوم بانک را نشان داد و دنبال کار خود رفت. در آن دفتر چندین نفر دیده می‌شدند که پشت میزهای متعدد نشسته بودند. چون کسی را نمی‌شناختم به یک نفر که بالای اتاق پشت میز بزرگی نشسته بود خودم را معرفی کردم و گفت: «آمدم با آقای مهندس مفرح ملاقات کنم.»
مرد متوسط القامه و مودبی که میز کوچکی نزدیک در ورودی را اشغال کرده بود، از صندلی بلند شد و با تبسم دستش را به طرف من دراز کرد و گفت: «خیلی خوش آمدید. من مفرحم، بفرمایید بنشینید، خیلی خوشوقتم دعوتم را برای ملاقات پذیرفتید.» بعد مثل اینکه دوست قدیمش را به سایرین می‌شناساند، مرا به یک‌یک حضار: حبیب اخوان، جواد گوشه، حسن گوشه، مهندس بلورفروشان و احمد نوربخش که همه آنها را بعدا مردان نازنین و دوست‌داشتنی یافتم معرفی کرد و بلافاصله وارد مطلب شد و گفت: ما جمعا در تهران ۶ واحد بانکی داریم: بازار، خیابان فردوسی، دروازه قزوین، دروازه شمیران، ری و لاله‌زار. در نظر داریم شعبه جدیدی در خیابان اکباتان باز کنیم، پس از تبادل‌نظر با دوستان متفقا تصمیم گرفتیم از شما خواهش کنیم برای تصدی آن با ما همکاری کنید.
اقتضای معمول روز ایجاب می‌کرد مدیرعامل بانک پشت میز بزرگی مملو از پرونده‌های متعدد با لااقل دو تلفن در اتاق وسیعی نشسته باشد که جلوی آن دفتر دیگری با رییس دفتر اختصاصی برای کنترل ملاقات‌ها و مخصوصا معطل نگاه داشتن عمدی مراجعین جهت تثبیت اهمیت مدیرعامل وجود داشته باشد. به همین جهت، تضاد مشهود؛ یعنی فقد تشریفات و سادگی وضع و رفتار و صراحت بیان مهندس مفرح مرا از همان لحظه اول تحت‌تاثیر گذاشت.
جواب آن حسن ظن و صراحت را در صداقت تشخیص دادم و گفتم: از حسن‌ظن جنابعالی و آقایان محترم متشکرم. با این روحیه صفا و حسن‌نیت همکاری با آقایان موجب افتخار من است؛ ولی باید به استحضار آقایان برسانم که من از کار بانکی اصلا اطلاعی ندارم.
مهندس مفرح بلافاصله گفت: پس بگذارید من خودم را به شما بشناسانم، من پسر سید آبگوشتی هستم، نه پدرم بانکدار بود، نه خودم. تحصیلات من هم در رشته مهندسی است. آقایان دیگر هم هیچ کدام نه سابقه کارهای بانکی را داشتند و نه تحصیلات بانکی. آنچه می‌دانید، در عمل یاد گرفته‌ایم. شما هم مثل ما در عمل یاد می‌گیرید. اصل درستی و نظم فکری است که تحقیق کردیم در شما وجود دارد. اگر مایل هستید آقای گوشه ترتیب کار شما را بدهند که فورا شروع به کار کنید.
شروع کار با یک دوره کوتاه کارآموزی است در دوایر مختلف بانک مثل صندوق، بروات، حسابداری، حوالجات، اعتبارات و غیره و معمولا ۳-۲ ماه طول می‌کشد.
پس از خاتمه کارآموزی ابلاغ رسمی ریاست شعبه اکباتان برای شما صادر خواهد شد و همه ما در اختیار شما هستیم که با شما همکاری کنیم آن شعبه را تاسیس کنید و به جریان بیندازید. بعد بدون اینکه منتظر جواب من بشود رو کرد به آقای حسن گوشه و گفت: لطفا برنامه کارآموزی ایشان را طبق نظر خودشان بدهید که از هفته آتیه کار را شروع کنند.
به این ترتیب دوران همکاری من با بانک صادرات شروع شد که برخلاف تصور اولیه خودم چنانکه بعدا توضیح داده خواهد شد، تاثیری بیش از انتظار در چگونگی وضع بانک در داخل و خارج از ایران به جای گذاشت.
چرا در شعبه اکباتان موفق شدم؟
پس از طی دوره کارآموزی که در آن مردان نازنینی مثل آقایان نادری رییس شعبه بانک دروازه شمیران، هندسی رییس بروات، عبدالوهابی معاون شعبه با کمال حوصله و حسن‌نیت چگونگی فعالیت بانکی را تشریح کردند. در تاریخ ۲۴/۳/۳۵ حکمی از بانک، روی کاغذ قند با خط شکسته، دریافت کردم که به موجب آن مسوولیت شعبه اکباتان بانک به من واگذار شده بود.
من در آن منطقه با کسی آشنا نبودم و به‌خصوص بازرگانان را اصلا نمی‌شناختم و با وجود نزدیک بودن بانک ملی شعبه سعدی و واحد مرکزی بانک بازرگانی که از مدت‌ها پیش در آن حدود سابقه کار داشتند، قابل‌تصور نبود چگونه ممکن است موسسات مایل شوند حساب خود را در بانک صادرات اکباتان باز کنند.
معهذا دو مطلب به سود بانک عمل کرد و نتیجه معکوس تصور را موجب شد:
مطلب اول که کوچک‌ترین ارتباط مستقیمی با کار بانکی نداشت، ناشی از اطلاع مردم به وابستگی و وفاداری من به مصدق بود. وقتی کسبه و مغازه‌داران خیابان چراغ برق و ناظم‌الدوله از همکاری که تا آخرین لحظه با حکومت مصدق و شخص او داشتم مستحضر شدند و از زندانی شدنم به دستور شاه مخلوع اطلاع یافتند باز کردن حساب خود را در شعبه اکباتان بانک صادرات یک نوع ابراز احترام به مصدق شمردند و از اظهار آن هم ابا نداشتند. جالب بود عده بسیاری از بازرگانان هندی و پاکستانی هم که در آن منطقه بودند از رویه دیگران متابعت کردند و غفلتا برخلاف انتظار و تصور همه، تعداد حساب‌های باز شده در شعبه بانک اکباتان رو به افزایش گذاشت و همگی در بانک آن را با تعجب و رضایت‌خاطر کامل تلقی کردند.
مطلب دوم، ناشی از کمال حسن‌نیت کارکنان شعبه و به‌خصوص افرادی مثل صفاتی (رییس صندوق)، آگاه (رییس حسابداری)، خدمتگزار (رییس بروات)، لطفی (حوالجات)، حمیدی (بروات نزولی) بود که با کمال سرعت و دقت کارهای مراجعین را انجام می‌دادند و اشخاص ذی‌حساب به زودی فهمیدند باز کردن حساب در شعبه اکباتان علاوه‌بر پاسخگو بودن به احساسات تمایل‌آمیز آنان به «مصدق» فایده‌بخش به احتیاجات بازرگانی آنها نیز هست.
به همین جهت تعداد حساب و حجم کار در شعبه اکباتان بانک صادرات، در زمان کوتاهی به ارقام چشمگیر رسید و این موضوع همکاری بیشتری را از طرف مدیرعامل بانک در اعطای اعتبارات مورد تقاضای شعبه اکباتان ایجاب کرد که به سهم خود عکس‌العمل مثبتی روی مشتریان بانک و جذب مشتریان جدید، حسن شهرت در محل داشت.
یکی دو سال کار مداوم در شعبه اکباتان بانک صادرات، مرا به چگونگی جریانات بانکی و بازرگانی از جهات مختلف آشنا کرد. ممارست در کیفیت گردش حساب‌ها، چگونگی چک‌های دریافتی و پرداختی و وضع سفته‌های نزولی و وصولی، نبض کار موسسات ذی‌حساب را به دستم دادند. تجربه به من آموخت چگونه در تشخیص میزان اعتماد مالی به اشخاص به قیافه ظاهری آنها و حتی به «ترازنامه» در دستشان ماخوذ نشوم. فهمیده بودم ارقام تمام‌ترازنامه‌ها در دست حسابداران قابل، چون مهره بازی اطفال قابل‌ جابه‌جا شدن است. وقتی موسسات و اشخاص با موجودی نقدی خود بازی می‌کردند و حساب‌های آخر ماه خود را با تبانی فی‌مابین و انتقال از یک حساب به حساب دیگر بالا می‌بردند، فورا می‌فهمیدم. با کمی توجه حتی می‌توانستم حدس بزنم کدام بازرگان در شش ماه یا یک سال بعد دچار اشکال مالی اساسی خواهد شد. با داشتن قیمت تقریبی جنس در بازار، وقتی می‌دیدم بازرگانی جنس خود را به قیمت کمتر از بهای تمام‌شده به فروش می‌رساند، برایم روشن می‌نمود سفته قریب واخواست دارد و اگر همان بازرگان باز هم به فروش جنس خود به همان بهای نازل ادامه می‌داد یقین حاصل می‌کردم دچار اشکال اساسی است که در ماه‌های بعد ظاهر خواهد شد و اغلب حدسم درست از آب درمی‌آمد. یعنی می‌توانستم حدس بزنم کدام بازرگان در ۶ ماه یا یک سال بعد ممکن است سقوط کند.
آنچه به نظر خودم در این دوره بیشتر اهمیت داشت، معرفتی بود که مهندس مفرح و اینجانب نسبت به یکدیگر حاصل کردیم و اثرات آن به مراتب مافوق آنچه در شعبه اکباتان می‌گذشت بود. من مهندس مفرح را مرد «نیرومند» «مردم‌دوست» و اهل عمل تشخیص دادم. متقابلا او هم به علت موفقیت من در کار بانک مرا شخص حسن نیت‌دار، صدیق و کاردان شمرد و به همین جهت مشورت مرا در پاره‌ای تصمیم‌های اساسی مغتنم می‌شمرد و همین نکته بود که تغییرات عمده در خط مشی بانک را موجب شد و در فصول آتیه درباره پاره‌ای از آنها بحث خواهم کرد. قبلا بهتر است مهندس مفرح را شخصا بشناسیم.
مهندس محمدعلی مفرح که بود؟
صرفنظر از اینکه بسیاری از محاسن و معایب ارزش نسبی دارند، برای آن سلسله از محاسن و معایب فردی که در زمان و مکان معین اکثریت قریب به اتفاق جامعه به تقسیم‌بندی شخصی قائل می‌شوند، فردی عاری از عیب به مفهوم پذیرفته شده روز نمی‌توان یافت. پس از لحاظ ارزش‌گذاری فرد در جامعه مساله منجربه این تشخیص می‌شود که تا چه حد محاسن یک فرد به معایب او رجحان دارد. از این جهت مهندس مفرح یکی از برجسته‌ترین فرزندان ایران بود که متاسفانه هرگز قدرش در زمان حیات شناخته نشد. در حدود تشخیص من بالمقایسه با تمام مردان سیاسی، نظامی و مالی که در دنیا دیدم، مهندس مفرح شخصی بود فوق‌العاده و «خودساخته».
او یک موسسه بانکی را در واقع از «هیچ» یعنی از چند قطعه «سفته» به وجود آورد، گرداند، توسعه داد و آن را به صورت بزرگ‌ترین سازمان بانکی ایران (بعد از بانک ملی) تحویل جامعه داد که چند هزار خانواده ایرانی از کار در آن به زندگی شرافتمندانه رسیدند.
او در ترکیب دادن اشخاص با سرمایه که عامل ضروری برای انجام هر کار بزرگ در جامعه است،‌ قدرت زیادی داشت. وی می‌توانست اعتماد مردم را به خود جلب کند تا سرمایه‌های خود را به اختیار او بگذارند و در این محور «آکتور» نبود که منظورش فریب دادن مردم باشد؛ بالعکس مال مردم را «بالاتر» از مال خودش می‌دانست و در حفظ آن کوشاتر از حفظ مال خودش بود. او در این هدف «تقوی» داشت.
او در عین حال قادر بود اعتماد شخصی مردم را به شخص خودش جلب کند و شخصیت کاری، حرفه‌ای و مغزی افرا را در اختیار بگیرد و به دست آن اشخاص سرمایه مالی مردم را به کار بگیرد و از آن بهره‌گیری کند. بهره‌گیری نه برای شخص خودش، برای توسعه و کمال موسسه‌ای که ایجاد کرده بود. او در اصطلاح اقتصادی، یک «آنتروپرونور» به مفهوم زیبا و عالی کلمه بود. چرا که هیچ وقت در مسیر خودش از مجرای شرافت دور نشد.
مهندس مفرح از تشریفات اداری بیزار بود. احکام و مکاتبات اداری اغلب با دست و روی کاغذ قند نوشته می‌شد. پیوست شماره‌های (۳ و ۴ و ۵) نامه‌های اداری است که به خط خود او به اینجاب به انگلستان و آلمان نوشته شده است.
در روانشناسی و در تحمل رفتارها و قلق‌های متضاد، استعداد فطری داشت. به همین جهت می‌توانست افرادی را که از حیث طرز فکر، اخلاق، روحیه، سن، حرفه، معلومات و هدف زندگی، کوچک‌ترین تجانسی با هم نداشتند، دور هم جمع کند و با همکاری آنها موسسه بزرگ بانک صادرات را به وجود بیاورد و بگرداند.
مثلا او توانسته بود رجل سیاسی با ایمان و شریفی چون کریم سنجابی و مرد متزلزل و حسابگری چون حمید موسویان را در یک دایره بانکی (حقوقی) با هم جمع کند یا مرد کامل عمیقی چون حسین مزینی را با فرد تشریفاتی و سطحی چون مهندس اشراقی به هم بیامیزد.
سیستم فرهنگی «غرب‌زده» ای که برای ایران درست کرده بودند نتوانست «اصالت ایرانی» او را خدشه‌دار کند. او هرگز «غرب‌زده» نشد و هرگز از تفاخر به ایرانی بودن خودش دوری نجست. بالعکس از «غرب‌زده‌ها» و «جعفرخان از فرنگ آمده‌ها» که با تحقیر ایران و ایرانی برای خودشان تفاخرجویی می‌کردند، به شدت متنفر بود و اصرار داشت آنها را تخطئه کند و بی‌شخصیتی آنها را به رخشان بکشد.
در برخورد با کارمندان بانک، ولو کوچک‌ترین آنها همیشه سبقت در سلام می‌گرفت. در خطاب به آنها معمولا کلمه آقا یا جناب را جلوی اسمشان می‌گذاشت و همیشه آنها را در راه رفتن مقدم بر خودش می‌داشت و به این کیفیت به کارمندان جوان و کوچک رتبه «شخصیت» می‌داد.
او به مردم عادی بسیار احترام می‌گذاشت و این رویه ناشی از احترام معنوی بود که وی به ملت ایران داشت و معتقد بود هر کس وظیفه دارد تا حدی که امکانات اجازه می‌دهد به مردم خدمت کند و هر کس در این مسیر راه عملی نشان می‌داد فورا می‌پذیرفت. جالب بود که به اصرار مقدم بر وزرا و وکلا راه می‌رفت و هیچ‌وقت به آنها «جناب» خطاب نمی‌کرد. روزی که برای ارجاع شغلی به دربار احضار شده بود، از قبول شغل امتناع کرد و گفت: پول و مقام فسادآور است و در اینجا هر دو وجود دارد. وی مردی بود به تمام معنی متکی به نفس و این اتکای به نفس را از زمان کودکی در زندگی فرا گرفته بود.

مهندس محمد علی مفرح که بود؟

هنوز ستاره نگرفته

او یک موسسه بانکی را در واقع از «هیچ» یعنی از چند قطعه «سفته» به وجود آورد، گرداند، توسعه داد و آنرا به صورت بزرگترین سازمان بانکی ایران (بعد از بانک ملی) تحویل جامعه داد که چند هزار خانواده ایرانی از کار در آن به زندگی شرافتمندانه رسیدند.

او در ترکیب دادن اشخاص با سرمایه، که عامل ضروری برای انجام هر کار بزرگ در جامعه است، قدرت زیادی داشت. وی می‌توانست اعتماد مردم را به خود جلب کند تا سرمایه‌های خود را به اختیار او بگذارند. و در این محور «آکتور» نبود که منظورش فریب دادن مردم باشد؛ بالعکس مال مردم را «بالاتر» از مال خودش می‌دانست و در حفظ آن کوشاتر از حفظ مال خودش بود. او در این هدف «تقوی» داشت.

او در عین حال قادر بود اعتماد شخصی مردم را به شخص خودش جلب کند و شخصیت کاری، حرفه‌ای و مغزی افراد را در اختیار بگیرد و بدست آن اشخاص سرمایه مالی مردم را بکار گیرد و از آن بهره‌گیری کند. بهره‌گیری نه برای شخص خودش، برای توسعه و کمال موسسه‌ای که ایجاد کرده بود.

مهندس مفرح از تشریفات اداری بیزار بود. احکام و مکاتبات اداری اغلب با دست و روی کاغذ قند نوشته می‌شد. در روانشناسی و در تحمل رفتارها و قلق‌های متضاد، استعداد فطری داشت. به همین جهت می‌توانست افرادی را که از حیث طرز فکر، اخلاق، روحیه، سن، حرفه، معلومات و هدف زندگی، کوچکترین تجانسی با هم نداشتند، دور هم جمع کند و با همکاری آنها مؤسسه بزرگ بانک صادرات را به وجود بیاورد و بگرداند.

سیستم فرهنگی «غرب زده» ای که برای ایران دوست کرده بودند نتوانست«اصالت ایرانی» او را خدشه‌دار کند. او هرگز «غرب زده نشد و هرگز از تفاخر به ایرانی بودن خودش دوری نجست. بالعکس از «غرب زده‌ها» و «جعفر خان از فرنگ آمده‌ها» که با تحقیر ایران و ایرانی برای خودشان تفاخرجوئی می‌کردند، به شدت متنفر بود در برخورد با کارمندان بانک، ولو کوچکترین آنها همیشه سبقت در سلام می‌گرفت. در خطاب به آنها معمولاً کلمه آقا یا جناب را جلوی اسمشان می‌گذاشت، و همیشه آنها را در راه رفتن مقدم بر خودش می‌داشت و به این کیفیت به کارمندان جوان و کوچک رتبه «شخصیت» می‌داد.

او به مردم عادی بسیار احترام می‌گذاشت. و این رویه ناشی از احترام معنوی بود که وی به ملت ایران داشت و معتقد بود هر کس وظیفه دارد تا حدی که امکانات اجازه می‌دهد به مردم خدمت کند و هر کس در این مسیر راه عملی نشان می‌داد فوراً می‌پذیرفت. جالب بود که به اصرار مقدم بروز را و وکلا راه می‌رفت و هیچوقت به آنها «جناب» خطاب نمی‌کرد. روزی که برای ارجاع شغلی به دربار احضار شده بود، از قبول شغل امتناع کرد و گفت: پول و مقام فسادآور است و در اینجا هر دو وجود دارد. وی مردی بود به تمام معنی متکی به نفس و این اتکاء به نفس را از زمان کودکی در زندگی فرا گرفته بود. او از تشریفات به تمام معنی بیزار بود.

سازمان بانک از لحاظ سادگی و اثر نقطه مقابل دستگاه‌های دولتی بود که معمولاً پر ازدحام و کم اثر بودند.

این سادگی قالب زندگی شخصی او را هم شامل می‌شد. محل اقامت او خانه قدیمی ساز کوچکی بود در یکی از کوچه‌های فرعی خیابان کاخ با اثاثیه بسیار محقر و یک تختخواب آهنی کوچک و حال اینکه صدها نفر از قبل بانک صاحب خانه‌های مجلل با اثاثیه عالی شده بودند. هیئت مدیره بانک در خفا برای او زمینی در نظر گرفتند و خانه آبرومندی بنا کردند، که به پاس زحمات مهندس مفرح از طرف بانک به او واگذار کنند. وقتی نامبرده متوجه مطلب شد، دستور داد آن خانه را به قدیم‌ترین کارمند بانک که فاقد خانه بود واگذار کنند و به این ترتیب از پذیرفتن «رشوه‌ای» که هیئت مدیره بانک برای او تدارک دیده بود، خووداری کرد. هرگز موافقت نکرد حقوق او از حقوق یک رئیس شعبه تجاوز کند. و هرگز نپذیرفت بانک برای شخص او اتومبیل مخصوص در نظر بگیرد. ظرفیت فوق العاده مهندس مفرح برای همه ضرب المثل بود.

مهندس مفرح بسیار قوی الاراده بود و بزودی از تصمیم خودش عدول نمی‌کرد. معهذا در مقابل حرف حساب تسلیم می‌شد. مثال کوچک زیر نمونه‌ای از آن روش است.

منبع:کتاب کهنه سرباز نوشته سرهنگ مصور رحمانی