با خاطرات خود بخندید

اینو بخونین و اگه لبخندی زدین این لبخندو به دیگرون هم هدیه کن :

بی سر و صدا وسایلتونو جمع کنید، با صف برید توو حیاط، امروز معلم ندارید
یادش بخیر …

یادتونه؟
توو نیمکت ها باید سه نفری می نشستیم بعد موقع امتحان باید نفر وسطی میرفت زیر میز

یادتونه؟
نوک مداد قرمزای سوسمار که زبون میزدی خوشرنگ تر میشد

یادتونه؟
موقع امتحان باید کیف میذاشتیم بینمون که تقلب نکنیم  )

یادتونه؟
یه مدت از این مداد تراشای رومیزی مد شده بود هر کی از اونا داشت خیلی با کلاس بود

یادتونه؟
پاک کن های جوهری ک یه طرفش قرمز بود و یه طرفش آبی بعد با طرف آبیش میخواستیم خودکار رو پاک کنیم همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره میکردیم یا سیاه و کثیف می شد
یادتونه؟
گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون نقاشی میکشیدیم بعد تند برگ میزدیم می شد انیمیشن

یادتونه؟
زنگ تفریح ک تموم می شد مامورای آبخوری دیگه نمیذاشتن آب بخوریم

یادتونه؟
تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم.

یادتونه؟
وقتی معلم می گفت برو گچ بیار انگار مشعل المپیک دستمون میدادن

یادش ب خیر

آیه راستی

سلام
تو دوره آموزشی سربازی یه فرمانده یزدی داشتیم که جانباز بود البته یه جانباز واقعی که تقریبا نیمی از بدنش رو تو جنگ از دست داده بود و به قول خودش دکترا منو روفو کردن تا این شدم. شروع کلام این فرمانده همیشه در هر سخنرانی و صحبتی این آیه بود :
وَقُلْ رَبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَلْ لِی مِنْ لَدُنْکَ سُلْطَانًا نَصِیرًا(الإسراء/۸۰)
ما که هر روز این آیه رو می شنیدیم به معنی و مفهومش توجهی نداشتیم و از طرفی هم تو سربازی از بی امکاناتی فقط یه قرآن عربی بدون ترجمه داشتیم که نمی تونستیم بفهمیم معنیش چی می شه تا اینکه بعدها با به یاد آوردن آیه گشتم دنبال معنیش و فهمیدم:
و بگو: «پروردگارا! مرا (در هر کار،) با صداقت وارد کن، و با صداقت خارج ساز! و از سوی خود، حجتی یاری کننده برایم قرار ده!»

اینو براتون تعریف کردم که شما هم بدونید
در پناه حق