خدا را دوست بدار

در جامعه ای زندگى می کنم که بسیاری از مردمانش با یک ” استخاره ” هدف تعیین می کنند و با یک ” عطسه ” از هدف خود دست می کشند!!!
میان آرزوی تو ومعجزه خداوند،دیواری است به نام ایمان و اعتماد پس اگر دوست داری به آرزویت برسی با تمام وجود به او ایمان بیاور و اعتماد کن…
هیچ کودکی نگران وعده بعدی غذایش نیست زیرا به مهربانی مادرش ایمان دارد…
ای کاش ایمانی از جنس کودکانه داشته باشیم به خدا!!!
حسین پناهی

داستان واقعی از شیر

یه روز یه عکاس خارجی که عکسای مستند از حیات وحش میگرفته میره تا از شیرها عکس بگیره،اون عکاس ساعتها صبر میکنه تااز لحظه شکار شیر عکس بگیره،بلاخره طعمه که یه آهو بود پیدا میشه وشیر اونو شکار میکنه، وقتی شکم آهو رو میدره بچه آهویی مرده از شکم مادر بیرون میاد، شیر چند لحظه مکث میکنه وبعد سعی میکنه بچه آهو رو بذاره تو شکم مادرش به این امید که زنده بشه، شیر لب به طعمه نمیزنه وبعداز گذاشتن بچه آهو داخل شکم مادرش یک قدم عقب میاد و همونجا میشینه و زل میزنه به آهو تا ببینه بلند میشه یا نه، عکاس از این لحضات عکس میگرفت، تا اینکه یک ساعت میگذره و عکاس مشکوک میشه،چون میبینه شیر هیچ حرکتی نمیکنه،آهسته و با ترس به شیر نزدیک میشه و با حیرت میبینه شیر مرده، وقتی شیر را کالبد شکافی کردند با تعجب متوجه شدن از ناراحتی سکته کرده و در دم جان داده. گرگ باشی درنده ای ,روباه باشی مکاری، کفتار باشی موذی هستی اما شیر که باشی سلطانی،شیر بیخود سلطان نشده

ساعتی اندیشیدن برتر از هفتاد سال عبادت است

آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی درگذشت خود را بخواند!
شاید شنیده باشید که نوبل مخترع دینامیت است. زمانی که برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد: “آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آور ترین سلاح بشری مرد!”
آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟
سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح کرد. پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود.
امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزه‌های فیزیک و شیمی نوبل و … می‌شناسیم.
او امروز، هویت دیگری دارد.
یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است!

با خاطرات خود بخندید

اینو بخونین و اگه لبخندی زدین این لبخندو به دیگرون هم هدیه کن :

بی سر و صدا وسایلتونو جمع کنید، با صف برید توو حیاط، امروز معلم ندارید
یادش بخیر …

یادتونه؟
توو نیمکت ها باید سه نفری می نشستیم بعد موقع امتحان باید نفر وسطی میرفت زیر میز

یادتونه؟
نوک مداد قرمزای سوسمار که زبون میزدی خوشرنگ تر میشد

یادتونه؟
موقع امتحان باید کیف میذاشتیم بینمون که تقلب نکنیم  )

یادتونه؟
یه مدت از این مداد تراشای رومیزی مد شده بود هر کی از اونا داشت خیلی با کلاس بود

یادتونه؟
پاک کن های جوهری ک یه طرفش قرمز بود و یه طرفش آبی بعد با طرف آبیش میخواستیم خودکار رو پاک کنیم همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره میکردیم یا سیاه و کثیف می شد
یادتونه؟
گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون نقاشی میکشیدیم بعد تند برگ میزدیم می شد انیمیشن

یادتونه؟
زنگ تفریح ک تموم می شد مامورای آبخوری دیگه نمیذاشتن آب بخوریم

یادتونه؟
تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم.

یادتونه؟
وقتی معلم می گفت برو گچ بیار انگار مشعل المپیک دستمون میدادن

یادش ب خیر

جنس گران شده را نخرید …

یک روز صبح در کشور آلمان
یک روز صبح? در کشور آلمان مردمی که برای خرید شیر آمده بودند ، در کمال تعجب دیدند شیری که تا دیروز ۱ یورو فروخته میشد ، امروز ۱٫۵ یورو عرضه میشود . هیچ کس سرو صداو اغتشاشی نکرد اما ، هیچ کس هم شیر نخرید.
بطری های شیر به کارخانه مرجوع شد و همان شب آنگلا مرکل از تلویزیون رسمی آلمان بصورت زنده از مردمان کشورش بابت  این گرانی عذر خواهی کرد و از فردا شیر دوباره به قیمت ۱ یورو توزیع شد …!!!!

یک روز صبح در کشور ایران
یک روز صبح در کشور ایران مردمی که برای خرید شیر آمده بودند ، در کمال تعجب دیدند شیری که تا دیروز ۳۵۰ تومان  فروخته میشد ، امروز ۷۵۰ تومان عرضه میشود . هیچ کس سرو صداو اغتشاشی نکرد، همه هم شیر خریدند و حتی از نیاز روزانه نیز بیشتر خریدند !!

پاکت های شیر به کارخانه مرجوع نشد و همه به فروش رسید حتی در بازار نایاب نیز شد و فردای همان روز مجددا قیمت شیر افزایش پیدا کرد و به ۱۳۵۰ تومان رسید و همچنان مردم خریدند و کسی هم عذرخواهی نکرد و شیر نیز توزیع شد.

نتیجه: مردم ما مقصرند و فرهنگ ضعیفی دارند که به گران شدن اجناس کارخانجات وابسته به افراد آقازاده کمک می کنند وگرنه دولت آمادگی عذرخواهی و جلوگیری دارد.

ﻗﺎﯾﻢ ﺑﺎﺷﮏ دانشمندان

ﺭﻭﺯﯼ ﻫﻤﻪ ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﻣﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﻭﺍﺭﺩ ﺑﻬﺸﺖ ﺷﺪﻧﺪ ﺁﻧﻬﺎ
ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺘﻨﺪ ﺗﺎ ﻗﺎﯾﻢ ﺑﺎﺷﮏ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﻨﻨﺪ.
ﺍﻧﯿﺸﺘﯿﻦ ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻧﻔﺮﯼ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﭼﺸﻢ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺷﺖ.
ﺍﻭ ﺑﺎﯾﺪ ﺗﺎ ۱۰۰ ﻣﯿﺸﻤﺮﺩ ﻭ ﺳﭙﺲ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺟﺴﺘﺠﻮ
ﻣﯿﮑﺮﺩ.
ﻫﻤﻪ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺷﺪﻧﺪ ﺑﻐﻴﺮ ﺍﺯ ﻧﯿﻮﺗﻮﻥ …
ﻧﯿﻮﺗﻮﻥ ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﻣﺮﺑﻊ ﺑﻪ ﻃﻮﻝ ﯾﮏ ﻣﺘﺮ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﺩﺭﻭﻥ
ﺁﻥ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ، ﺩﻗﯿﻘﺎ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺍﻧﯿﺸﺘﯿﻦ.
ﺍﻧﯿﺸﺘﯿﻦ ﺷﻤﺮﺩ
ﺍﻭ ﭼﺸﻤﺎﺷﻮ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﻧﯿﻮﺗﻮﻥ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﭼﺸﻤﺎﺵ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ.
ﺍﻧﯿﺸﺘﯿﻦ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ ﻧﯿﻮﺗﻮﻥ ﺑﯿﺮﻭﻥ ‏( ﺳﮏ ﺳﮏ ‏) ،
ﻧﯿﻮﺗﻮﻥ ﺑﺎ ﺧﻮﻧﺴﺮﺩﯼ ﺗﮑﺬﯾﺐ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﺑﯿﺮﻭﻥ
ﻧﯿﺴﺘﻢ.
ﺍﻭ ﺍﺩﻋﺎ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺍﺻﻼ ﻣﻦ ﻧﯿﻮﺗﻮﻥ ﻧﯿﺴﺘﻢ !!!
… ﺗﻤﺎﻡ ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﺍﺯ ﻣﺨﻔﯿﮕﺎﻫﺸﻮﻥ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺍﻭﻣﺪﻥ ﺗﺎ ﺑﺒﯿﻨﻦ ﺍﻭﻥ ﭼﻄﻮﺭ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﻨﻪ ﮐﻪ ﻧﯿﻮﺗﻮﻥ ﻧﯿﺴﺖ … ﻧﯿﻮﺗﻮﻥ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻣﺮﺑﻊ ﺑﻪ ﻣﺴﺎﺣﺖ ﯾﮏ
ﻣﺘﺮ ﻣﺮﺑﻊ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺍﻡ
ﮐﻪ ﻣﻦ ﺭﻭ،ﻧﯿﻮﺗﻮﻥ ﺑﺮ ﻣﺘﺮ ﻣﺮﺑﻊ ﻣﯿﮑﻨﻪ …
ﻭ ﺍﺯ ﺁﻧﺠﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻧﯿﻮﺗﻮﻥ ﺑﺮ ﻣﺘﺮ ﻣﺮﺑﻊ ﺑﺮﺍﺑﺮ “ﯾﮏ ﭘﺎﺳﮑﺎﻝ” ﻣﯽ ﺑﺎﺷﺪ
ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ﻣﻦ ” ﭘﺎﺳﮑﺎﻟﻢ ” ﭘﺲ ﭘﺎﺳﮑﺎﻝ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﻩ
‏( ﭘﺎﺳﮑﺎﻝ ﺳﮏ ﺳﮏ )