محمدرسول الله

میلاد حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی(ص)

هنوز ستاره نگرفته

امشب بساط دین حق؛ یکجا مهیا می شود
با نوری از سمت حجاز، پر نور دنیا می شود
از نور او آتشکده بعد از گذشت سالها
در انعکاس نور حق، خاموش در جا می شود
ایوان کسری را ببین ، لرزه بر اندامش شده
تخریب چارده کنگره، اکنون سر انجامش شده
دریاچه ی ساوه نگر، ای جاهل خرما پرست
در لحظه ی میلاد نور، خشکی سر آغازش شده
نقل است از قول زنی، یکتا پرست و مؤمنه
گویند ام احمد است، آری که او هست آمنه
گوید زمان زا به چشم، دیدم محمد در دعا
دیدم به خشت خام من، جایی که نیست آینه
پیکی زحق آمد بگوش، ای مادر ختم الرسول
گشتی تو ام المصطفی، پیغمبر ختم الرسول
او جایگاهش از همه، بالاتر است و لایق است
او هست از نسل مناف، آن مرد خوشرو همچو گل
یال کرج دانی چرا، اشعار تو همچون دعا
این هم عنایت های او، فرمانده ی دین خدا(محمد مصطفی ع)
خوش باش اهل دین حق، امروز روز مصطفی است
وحدت میان مسلمین، این خواستگاه مصطفی است

یا امام رضا(ع)

هنوز ستاره نگرفته

هیچ موجودی از هیچ موجود دیگری راضی نمی‌شود، مگر به وساطت مقام امام هشتم؛ هیچ انسانی به هیچ توفیقی دست نمی یابد و خوشحال نمی شود، مگر به وساطت مقام رضوان رضا (سلام الله علیه)؛ و هیچ نفس مطمئنه ای به مقام راضی و مَرضی بار نمی‌یابد، مگر به وساطت مقام آن آقا. (آیت الله جوادی آملی)

گفتار و عمل

هنوز ستاره نگرفته

آن روز که سقف خانه ها چوبی بود!
گفتار و عمل در همه جا خوبی بود!
امروز بنای خانه ها سنگ شده!
دلها همه با بنا هماهنگ شده!

درسي از سهراب

4.75/5 (16)

سخت آشفته و غمگین بودم
به خودم می گفتم: بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس و مشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،
در هوا چرخاندم…
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !
اولی کامل بود،
دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم…
سومی می لرزید…
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود…
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید…
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
” به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند”
” ما نوشتیم آقا ”
بازکن دستت را…
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد…
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد…
همچنان می گریید…
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله
ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……
گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن
چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..
صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند…
خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید
سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”
گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….
چشمم افتاد به چشم کودک…
غرق اندوه و تاثرگشتم
منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….
من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم
عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد درس زیبایی را…
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
یا چرا اصلا من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم
با خشونت هرگز…
با خشونت هرگز…
با خشونت هرگز…

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای خوشبختی خودت دعا کنی؟
سهراب سپهري

امن يجيب …

هنوز ستاره نگرفته

امن يجيب…حال دلم اضطراري است
از آدمي که بد شده ديگر فراري است

آن روزهاي دائمي اعتبار سوخت
اين روز ها خطوط دلم اعتباري است!

با صفر نهصد و سي و…يک بار هم شده
آنتن بده ، تماس دلم اضطراري است

اين زنگ هاي نيمه شبي عاشقانه نيست
انگار ساعت تو هميشه اداري است

با هر _الو بگو_ ي تو من قطع مي شوم!
وقتي _الو بگو و نگو… اختياري است

وقتي که _ گوش ميکنم _ بعد يک سکوت
مثل سلام هاي شما چوبکاري است

حالا دلم … در اين شب بي مشترک ترين
مشغول زنگ وسوسه اي انتحاري است

پس لطف کن پيامک آخر اگر رسيد
پاسخ بده که قافيه اين بيت_ آري _ است

امن يجيب گوشي مضطر اذا دعاه
اين بوق هاي آخر چشم انتظاري است

علی (ع)

هنوز ستاره نگرفته

طرز نگاه تو به نظر جور دیگریست
خورشید از عنایت این ذره پروریست

تکلیف ما اگر بپذیرید نوکریست
این چادری که خیمه زدی ارث مادریست

ای آیه آیه آیه باران فاطمه
کوثر نشین بیابان فاطمه

علی،ای ساقی کوثر نشینان
ترازو ی نشان کفر ایمان

علی،ای نقطه ی پرگار عالم
پناه و مرجع اولاد عالم

تو منظور تمام ما صباحی
به طوفان حوادث نا خدایی

خدا داند،خدایی بی نظیری
تو مولا بر همه عالم امیری

شرابم به تو ای سقای توحید
که نور افشان شوم همپای خورشید

مرا لبریز آن مستانگی کن
چنان قمبر غلام خانگی کن

از آن روزی که از جامت چشیدم
رخت را فاش در پیمانه دیدم

جمال حسن تو شد قبله گاهم
نشسته خال رویت در نگاهم

عنایت شما هر روز بیش است
ولی این بینوا محتاج بیش است

سری سبز و زبانی سرخ دارم
قلم باشد به کف چون ذوالفقارم

به نفس ارم به عشق ناب مولا
زنم دم از تولی و تبری

علی سر نهان و اشکار است
خدایی ناز شست کردگار است

علی تسبیح و تکبیر و قیام است
علی هم رکعتین و هم سلام است

علی دست خدا در استین است
علی تنها صراط راستین است

علی عیسی و موسی و شعیب است
علی گنجینه ی اسرار غیب است

علی انجیل و تورات و زبور است
علی سر منشا تکثیر نور است

علی استاد جبریل امین است
که مولایم امیرالمومنین است

بیا ای دل به عالم دلبری کن
خودت را سراسر حیدری کن

که ادیان همه حران ولی اند
همه دنبال فرزند علی اند

شعر بازگشایی مدارس

هنوز ستاره نگرفته

بازگرد ای خاطرات کودکی / بر سوار اسبهای چوبکی
خاطرات کودکی زیباترند / یادگاران کهن ماناترند
درسهای سال اول ساده بود / آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و خروس / روبه مکار و دزد و چاپلوس
روز مهمانی کوکب خانم است / سفره پر از بوی نان گندم است
کاکلی گنجشککی باهوش بود / فیل نادانی برایش موش بود
باوجود سوز و سرمای شدید / ریزعلی پیراهن از تن می درید
تا درون نیمکت جا می شدیم / ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم / یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت / دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود / برگ دفترها به رنگ کاه بود
همکلاسی های درد و رنج و کار / بچه های جامه های وصله دار
بچه های دکه سیگار سرد / کودکان کوچک اما مرد مرد
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود / جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک می شدیم / لااقل یک روز کودک می شدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش / یاد آن گچ ها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت بخیر / یاد درس آب و بابایت بخیر
ای دبستانی ترین احساس من / بازگرد این مشق ها را خط بزن

ستارگان

هنوز ستاره نگرفته

جمله ستارگان همه سینه سپر نموده اند
پشت به شمس و زهره و قرص قمر نموده اند
بر سر بام منزلِ دلبر ما چو اختران
خیره به حجره گشته اند چشم به در نموده اند
گفت به گوش اختری اختر غرق نور، خود
از چه تمام اختران شور و شرر نموده اند
گفت جواب، دم مزن هلهله را ببین که چون
نفخه ی عشق در خور کافر کر نموده اند
یک نظری نما تو بر سر درِ خانه ی بهار
خانه و حجره گوئیا طلا به بر نموده اند
حجره ی کیست اخترا این همه گوئی اش ثنا
شرم ز او ستارگان پرده به سر نموده اند
حجره ی دلبر خداست حجره ی شاه دلرباست
آنکه فرشتگان ز او سرمه بصر نموده اند
حجره ی غرق نور ما حجره ی کوثر و علیست
نقش رضاست بین او با گل و پر نموده اند
نور فقط نقاب اوست نجمه به پیچ و تاب اوست
کاظم و نجمه بهر حق هدیه پسر نموده اند
خنده ی او چه می کند با دل اهل معرفت
جمله زمین و آسمان تای کمر نموده اند
فاطمه و نبی ببین دست به دست حیدرند
نذر وجود حضرتش درّ و گهر نموده اند

ذاکر

هنوز ستاره نگرفته

یا رضا جان کن مدد بر خوانِ تو مهمان منم
در شبِ میلادِ تو دلْ‌تشنه‌ی درمان منم
دست من از عیدی لطف و شفاعت خالی است
پادشاهی من گدایم، دست بر دامان منم
در بیابان خطا گم کرده‌ام راهِ نجات
ضامن آهویی و آهوی سرگردان منم
هشتمین نور و دهم مولای خوبان یا رضا
ده پناهم بی‌پناهم در جهان، حیران منم
عهد کردم تا نگیرم حاجتم را ای رئوف
تا سحر کوبم درِ میخانه و گریان منم
دست بر هم می‌زنم همچون تمامِ عاشقان
تا کنم جلب نظر ‌جانا، که دست افشان منم
نوش کردم باده‌ی مهرِ تو را از کودکی
تا به پیری ذاکر این ذکرِ یا سلطان منم

عاشورا

هنوز ستاره نگرفته

مشـب محـرم مـی‌رســد دلـخستـه از راه
رخـت غــم کبـرا دوبــاره بـرتـن ماه

شـور حسیـنی در جـهان یارب شــرر زد
بــر سینه‌ی ما عشق او دستـی دگـر زد

آه ای خدا داغـی دگـر برسیـنـه‌ی ماسـت
ازاین قساوت‌ها که شمری‌گونه برپاست

امـشـب فـلسـطیـن،منـتـظـر دُردانــه دارد
بر دامن رقــیّــه بــابــا ســـرگــذارد

ســـوز علیِّ‌اصـــغر از غــزّه رســد بــاز
امشب به گـفتاری دگـر می‌گـویـدت راز

این‌قاسم‌است‌آخرکه ‌قدسش،درسِ‌عشق‌است
خونـش پیـام عِطر گـل‌های دمـشق است

آری حسـینا بازاســیــرایـن زینـبِ توسـت
بـازم درایـن پـاره بدن‌هـا بـایـدت جُست

این‌اسـت ایــنــک جـوشــش تـکبیروفریاد
این بانگِ هَل مِن ناصری‌ها رفته از یاد؟

آی ای مسلـمـانـان مـحّـرم را بیابیـد
سـوی ضـریـح سرخ عـاشـورا شـتـابـید

باشـد کـه در کرب‌وبــلایـش پا گذاریم
خود را به دست دجله‌ی پاکـش سـپـاریـم