عاشقی

هنوز ستاره نگرفته

من تورا میخواهم و یاد تو در من ماندنیست
چشم تو چون شاه بیتی در غزلها خواندنیست
.
روی خود پنهان نکن ای عشق پنهانی من
چهره زیبای تو چون باغ گلها دیدنیست
.
من به لبهایت طمع کردم،تو رنجیدی چرا
این نباشد خبط من،لبهای تو بوسیدنیست
.
گفته بودی قلب پرخون خواهی و آه جگر
چون منی دیوانه قلبش را به یغما بردنیست
.
رفتی و با رفتنت ابری شد این شبهای من
نور خورشیدم، نتابی ابر غم باریدنیست
.
حالتی دارم میان رویش و پرپر شدن
حالت عشق است،این احساس من ناگفتنیست
.
کی رسد آندم که جانی گیرم از چشمان تو
جان شیرین هم بپای ناز چشمت دادنیست

الهی …

هنوز ستاره نگرفته

من نه آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم،
نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی؛
در اگر باز نگردد، نروم باز بجایی؛
پشت دیوار نشینم، چو گدا بر سر راهی
کس به غیر از تو نخواهم؛ چه بخواهی چه نخواهی
باز کن در؛
که جز این خانه مرا نیست پناهی.

مناجات نامه خواجه!

هنوز ستاره نگرفته

موجود نفس های جوانمردانی !
حاضر دل های ذاکرانی !
از نزدیک نشانت می دهند و برتر از آنی !
ودورت می پندارند و نزدیکتر از جانی !
گفتم: صنما!مگر که جانان منی !
اکنون که همی نگه کنم جان منی !۴۳

الهی !
گر کسی تورا به جستن یافت من تورا به گریختن یافتم !
گر کسی تورا به ذکر کردن یافت ،
من تورا به فراموش کردن یافتم!
گر کسی تورا به طلب یافت ،من خود طلب از تو یافتم .

الهی !
وسیلت به توهم تویی !اول تو بودی وآخر تویی!
همه تویی و بس
مابقی هوس ۴۹

الهی
اگر زاریم ،در تو زاریدن خوش است !
ورنالیم ،برتو نالیدنمان درخور است !
الهی از خاک چه آید ،مگر خطا!
واز علت چه زاید ،مگر جفا!
واز کریم چه آید،جز وفا!
الهی باز آمدیم بادودست تهی !
چه باشد اگر مرهمی بر خستگان نهی ؟

الهی
گنج درویشانی !زاد مضطرانی !
مایه ی امیدگانی !دستگیر درماندگانی !
چون می آفریدی جوهر معیوب می دیدی می برگزیدی.
و با عیب می خریدی و برگرفتی و کس نگفت که بردار .
اکنون که برگرفتی ،بمگذار !(الهی یک چشم زدن به حال خودم وا مگذار بنده توام خدایا در راه خودت نگهم دار )
ودر سایه لطف می دار ،
وجز به فضل خود مسپار !

گر آب دهی نهال ،خود کاشته ای ور پست کنی بنا،خود افراشته ای
من بنده همانم که تو پنداشته ای از دست می افکنم چو برداشته ای ۶۰

الهی
نسیمی دمید زباغ دوستی ،دل را فدا کردیم .
بویی یافتیم از خزینه ی دوستی ،به پادشاهی برسر عالم ندا کردیم .
برقی تافت از مشرق حقیقت،آب گل کم انگاشتیم .

الهی
هر شادی که بی توست ،اندوه است !
هر منزل که نه در راه توست ،زندان است !
هر دل که نه در طلب توست، ویران است!
یک نفس با تو ،به دو گیتی ارزان است !
یک دیدار از آن تو ،به صد هزار جان رایگان است

یا رب باورت دارم

هنوز ستاره نگرفته

وقتي
اين همه
انسان
فرشته صفت
موسيقي هاي
آرامش بخش
اين، دنياي زيبا
سرسبزي ، سرد و گرم زندگي
اين همه نعمت
به اين نون و قلم
به آغاز كلام
پناهم ده
كه در اين آزمايش هاي شيرين ات
شرمسار نشوم
يا رب
باورت دارم
كه چرا گفتي
احسن الخالقين
ياريم كن خود را باور كنم

ماه من غصه چرا ؟!

هنوز ستاره نگرفته

ماه من غصه چرا ؟!
آسمان را بنگر ، که هنوز ، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر ، به ما می خندد .
یا زمینی را که دلش از سردی شبهای خزان
نه شکست و نه گرفت
بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید ،
و در آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت
تا بگوید که هنوز ، پر امنیت احساس خداست !

ماه من ، غصه چرا ؟!
تو مرا داری و من – هر شب و روز –
آرزویم ، همه خوشبختی توست .

ماه من ؛
دل به غم دادن و از یأس سخنها گفتن
کار آنهایی نیست که خدا را دارند …

ماه من ؛
غم و اندوه اگر هم روزی ، مثل باران بارید
یا دل شیشه شکست ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست …
با نگاهت به خدا ، چتر شادی واکن
و بگو با دل خود ، که خدا هست ، خدا هست …
او همانی است که در تارترین لحظه شب ، راه نورانی امید نشانم می داد …
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگیم غرق شادی باد …

ماه من ؛
غصه اگر هست ، بگو تا باشد .
معنی خوشبختی – بودن اندوه – است !!
این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه ، میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین …
ولی از یاد مبر ،
پشت هر کوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند ؛
که خدا هست ، خدا هست …
و چرا غصه ؟! چرا ؟!!

شاعر : مهین رضوانی فرد

پیام رهبر

هنوز ستاره نگرفته

ما پیام عید رهبر را چو مصحف می کنیم
مثل دستورالعمل همواره مصرف می کنیم
کوری چشم سران فتنه و بیگانگان
چشم آقا، کار و همت را مضاعف می کنیم

سر و شانه

هنوز ستاره نگرفته

وقتی سرت رو رو شونه های کسی میگذاری که دوستش داری بزرگترین آرامش دنیا رو تو خودت احساس میکنی و وقتی کسی که دوستش داری سرش رو رو شانه هات میذاره احساس می کنی قوی ترین موجود جهانی

تو را مي خواهم

هنوز ستاره نگرفته

چشمانت را برای زندگی می خواهم اسمت را برای دلخوشی می خوانم دلت را برای عاشقی می خواهم صدایت را برای شادابی می شنوم دستت را برای نوازش و پایت را برای همراهی می خواهم عطرت را برای مستی می بویم خیالت را برای پرواز می خواهم

دوست داشتن

هنوز ستاره نگرفته

دوست داشتن بهترین شکل مالکیت و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن است . . . زیباترین حکمت دوستی ، به یاد هم بودن است ، نه در کنار هم بودن . . . خوشبخت کسی است که راه قدر دانی از خدمت دیگران را بلد است و شادی دیگران را به قدر شادی خود حس می کند

دل تو خبر ندارد

هنوز ستاره نگرفته

به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد * عجب از محبت من كه در او اثر ندارد
غلط است هر كه گويد دل به دل راه دارد * دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد